شهرم بم
سلام به سبزینه های بم, سلام به صلابت نخل,به ایستادگی و مقاومت,درود بر بلندای تاریخ به قدرت ارگ, و درود به حرم بی رحم آفتاب در کویر زندگی,درود به شهری برخاسته از آتش و دود,برآمده از ویرانه های خشم و نشسته در دامن عشق,سلام به تو ای بم ,ای دروازه ی تمدن و فرهنگ,ای نشسته بر بلندای صبر و تحمل,ای شکسته در گستره ی ترک و ای وایستاده بر قله های شرف و مردانگی,می ریزم به پایت جانم را و دانه دانه در خاک های پاکت می نشانم و به انتظار باران لبخند می زنم... تا بیرون بزنم,سبز شوم و سر به آسمان های محبت بسایم,می خواهمت با زخم های نشسته بر پیکرت,با حرم سوزان تابیده بر دشت و ریگزارهایت,می بوسمت از ذره ذره شن ها نا کوه هایت که کبود حمله دشمن را بر سینه ی خود تندیس شده اند و باغ هایت که روشن و سبز میهن را به تاریخ پیوند می زند و ما و شما را به عرش کبریایی آسمان ها می برد تا فتح کهکشانها,تا ایستادن بر قله های معرفت و پرچم بر زدن چکاد انسانیت,پاینده و جاوید باشی سرزمین تافته و جدا بافته ی من...
ناصر مهرزاد