روایتی دیگر از خوان هشتم از بابام..
خوان هشتم
به قلبم تیر انگاری فرو شد,چرا؟ // چون قصه ای دیگر از او شد
یکی قصه که از شهنامه بوده // شغادی بود,یک دیوانه بوده
همان قصه از آن مرد تهمتن // از آن مرد دلیر و شیرافکن
از آن جنگاور بی باک دوران // چنان شیری نشسته روی کیهان
به من بیداری بی تاب می داد // فقط از ماه و از مهتاب می داد
شغادی بود پست و نابرابر // همانی خورده از خون برادر
برادر با یل یکتا که بوده // ولی از مادری بی ریشه بوده
حسادت در تنش بیداد می کرد // رذالت بر سرش فریاد می کرد
پلیدی رو به رویش لنگ انداخت // از او دید و از او ابلیس می ساخت
سیه چالی به رستم کنده در راه // برادر را به خود می خواند گهگاه
یکی چاه پر از خنجر پر از تیر // سراسر دشنه های زهر و شمشیر
به مهمانی بخواند پهلوان را // به نامردی بجنگد قهرمان را
چنان نیرنگ روباه است از دور // همان یک نابرادر مرد منفور
دلاور در دل چاه تباهی // اسیر لحظه هایی از سیاهی
پلنگ افتاده در چاه است ای وای // رفیق غمزه ی ماه است ای وای
کنارش رخش آن یار همیشه // همان آوای بیداد همیشه
به روی پیکرش زخم تطاول // به جانش تیر از دست چپاول
نفسهاشان به هم پیوند می خورد // شرافت را به کام مرگ می برد
اگر تلخ آمدی تقدیر و بختش // به آرامی نوازش کرد رخشش
به روی یال هایش بوسه می زد // برای زخم هایش زجه می زد
فراموشش همه زخم و تن خویش // ابرمردی سراسر روح تشویش
به آرامی بریزد اشک هایش // و بارانی شد آن چشمان پاکش
دلش در دام نامردی شکسته // به این دنیای فانی دل نبسته
شغاد آن پیر کفتار و ریاکار // همان روح دغل,روباه مکار
بخندید و نگه در چاه می کرد // نگه بر آن رخ چون ماه می کرد
و خشم آمد به جان رستم ما // به چنگ آمد شغاد پست اما
به تیرش دوخت آن شیر دلاور // به خاک افتاد از سر تا به آخر
تهمتن جوشش آزادگی بود // شعور و بخشش مردانگی بود
توانش بود آزادی بیابد // دوباره رو به آبادی بیاید
توانش بود از چاه برادر // رهایی یابدش اینک سراسر
ولی در خویش افتاد و شکسته // برادر روی نامردی نشسته
از این زشتی دلش آکنده می شد // فراوان دردها در دیده می شد
برایش باورش دشوار دشوار // شکسته پشت این سرمای غمبار
به نامردی برادر گر بیاید // تحمل بعد از این دیگر نشاید
خدارا در خودش فریاد می کرد // خودش را از خودش آزاد می کرد
بزد لبخند بر خورشید یزدان // به جانش زخم های سخت و پنهان
کنار رخش خود آرام می رفت // سراسر درد و با آلام می رفت
من اما روح خود را می خراشم // خودم حتی که از خود می هراسم
یکی درگیر با دردم همیشه // همه درگیر و دلسردم همیشه
اگر در قلب من تیر است,باشد // خودم آشفته پیگیر است,باشد
یکی بیتاب و نالانم شرربار // یکی درمانده آوارم دگربار
ببین از غصه می پاشد به این تن // دمادم اشک از مرد تهمتن
پریشان می گدازم بابت او // ببین رستم همان عشق است این سو
ناصر مهرزاد